حكيم ابوالقاسم فردوسى
765
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
چو روى پدر ديد پور دلير * خروشى برآورد بر سان شير بدان گونه بر خاك تن پر ز خون * به روى زمين بر فگنده نگون همى گفت كاى پهلوان بلند * برويت كه آورد زين سان گزند كه نفرين بران مرد بىباك باد * بجاى كله بر سرش خاك باد بيزدان و جان تو اى نامدار * به خاك نريمان و سام سوار كه هرگز نبيند تنم جز زره * بيوسنده و بر فگنده گره بدان تا كه كين گو پيل تن * بخواهم ازان بىوفا انجمن هم انكس كه با او بدين كين ميان * ببستند و آمد بما بر زيان نمانم ز ايشان يكى را بجاى * هم انكس كه بود اندرين رهنماى بفرمود تا تختهاى گران * بيارند از هر سوى در گران ببردند بسيار باهوى و تخت * نهادند بر تخت زيبا درخت گشاد آن ميان بستن پهلوى * برآهيخت زو جامهء خسروى نخستين بشستندش از خون گرم * بر و يال و ريش و تنش نرم نرم همى عنبر و زعفران سوختند * همه خستگيهاش بردوختند همى ريخت بر تاركش بر گلاب * بگسترد بر تنش كافور ناب بديبا تنش را بياراستند * ازان پس گل و مشك و مى خواستند كفن دوز بر وى بباريد خون * به شانه زد آن ريش كافورگون نبد جا تنش را همى بر دو تخت * تنى بود يا سايهگستر درخت يكى نغز تابوت كردند ساج * برو ميخ زرّين و پيكر ز عاج همه درزهايش گرفته بقير * بر آلوده بر قير مشك و عبير ز چاهى برادرش را بر كشيد * همى دوخت جايى كجا خسته ديد زبر مشك و كافور و زيرش گلاب * ازان سان همى ريخت بر جاى خواب ازان پس تن رخش را بر كشيد * بشست و برو جامهها گستريد بشستند و كردند ديبا كفن * بجستند جايى يكى نارون برفتند بيدار دل در گران * بريدند ازو تختهاى گران دو روز اندران كار شد روزگار * تن رخش بر پيل كردند بار ز كابلستان تا بزابلستان * زمين شد بكردار غلغلستان زن و مرد بد ايستاده بپاى * تنى را نبد بر زمين نيز جاى دو تابوت بر دست بگذاشتند * ز انبوه چون باد پنداشتند بده روز و ده شب بزابل رسيد * كسش بر زمين بر نهاده نديد زمانه شد از درد او با خروش * تو گفتى كه هامون بر آمد به جوش كسى نيز نشنيد آواز كس * همه بومها مويه كردند و بس بباغ اندرون دخمهيى ساختند * سرش را بابر اندر افراختند برابر نهادند زرّين دو تخت * بران خوابنيده گو نيكبخت هرانكس كه بود از پرستندگان * از آزاد و ز پاك دل بندگان همى مشك با گل برآميختند * بپاى گو پيل تن ريختند همى هر كسى گفت كاى نامدار * چرا خواستى مشك و عنبر نثار